حل المسائل

:iconblackdivider9plz::iconblackdivider8plz::iconblackdivider7plz::iconblackdivider6plz::iconblackdivider4plz::iconblackdivider4plz::iconblackdivider3plz::iconblackdivider2plz::iconblackdivider0redo:

     رحلت حضرت رسول اکرم (ص)،شهادت امام حسن مجتبی (ع)وامام رضا (ع)برعموم مسلمین جهان تسلیت باد.

:iconpinkdancingflower:بزرگترین لذت در زندگی ،انجام کاربا ارزشی  است. :iconpinkdancingflower:

که دیگران می گویند:تو  نمی توانی!

یک کشیش، یک پزشک و یک مشاور مدیریت هراز گاهی با هم گلف بازی می‌کردند. یک روز آن‌ها منتظر تمام شدن بازی گروهی بودند که سرعت بازی‌شان بسیار پایین بود.

مشاور مدیریت با بی‌حوصلگی گفت، اینا چی کار می‌کنند؟ ما یک ساعت و نیمه منتظر موندیم! پزشک با او موافق بود، آن‌ها نا امید به نظر می‌رسن. من که تا حالا یک مشت آدم ناشی را توی زمین گلف ندیده بودم.

در همین حال کشیش پیش مسوول زمین رفت و از او پرسید چه خبر است، این گروهی که از ما جلوترند چی کار دارن می‌کنند؟ اینا خیلی کُندند !

مسوول زمین با چهره‌ای غمگین پاسخ داد، بله. راست می‌گویید. آن ها یک گروه آتش‌نشان هستن که پارسال بینایی‌شان را موقع خاموش کردن آتش ساختمان باشگاه ما از دست دادند. به همین دلیل ما معمولا بهشون اجازه می‌دهیم به صورت آزاد هر چقدر دوست دارن بازی کنند.

سه گلف‌باز لحظه‌ای سکوت کردند.

بعد کشیش گفت، خدای من، چقدر بد. من امشب حتما به چند تا از کشیش ها می گویم که برایشان دعا کنند.

پزشک گفت، فکر خوبیه. من هم به یک دوست چشم‌پزشک جراحم زنگ می‌زنم تا ببینم براشون چی کار می‌تواند بکند.

مشاور مدیریت چند ثانیه‌ای اوضاع را سنجید و بعد به مسوول زمین گفت:

ببینم چرا آن ها شب‌ها بازی نمی‌کنند؟

به نظر شما تا چه حد راه‌حل‌های ما به‌عنوان مشاورو معلم برای حل مسائل اطرافیانمان

به مسئله واقعی ربط دارد؟

نظر نگارنده : مشاور مدیریت نباید راه حلی را ارائه دهد  که :

فقط گروهش خودش موفق شود!راه حل باید برای تمام اقشار جامعه مفیدباشد ،نه سکوی پرش عده ای خاص !!ودراین میدان به خاطر گروه آماری کمی ،منافع وحرمت های جمعی بزرگتر لگد مال شود.واز خود گذشتگی ها وایثاروتوانمندی وصداقت دیگران ازیاد برود !حل مساله بایدبه واقعیت ها نزدیک تر باشد.

:iconlintu47::iconruichikosan21::iconlintu47::iconruichikosan21::iconlintu47::iconlintu47::iconruichikosan21::iconlintu47::iconruichikosan21::iconlintu47:

گرانبهاترین منحنی !

سلام به فطرت دیگر .سلام به فکر تطهیر یافته سلام به چشمان پاکی که برای امرزش وخوب بودن یک ماه با اشک ندامت شستشو یافته است.سلام به قلبهای مهربانی که با مهربانی حضرت علی (ع)خو گرفته واز خدا خواسته تا خوب باشد.دوستان خوبم چه زود گذشت.خدارا شاکریم که یک بار دیگر چشممان به عید سعید فطر روشن شده .عید بندگی ها وتضرع ها وخوبیها وخوب ماندن ها را به همه دوستان تبریک وتهنیت عرض می نمایم.

کل عام وانتم بخیر .


 برای مشاهده اندازه واقعی پوستر عید سعید فطر کلیک کنید


اَلبِشرُ أَوَّلُ البِرِّ؛

گشاده رويى، سرآغاز نيكى است.

امام علی علیه السلام


ما جوهر شیعیان را در بلا تعیین می کنیم . امام علی علیه السلام 

 

ارزانترین ،ولی !گرانبها ترین  هدیه انسانها لبخند است.پس هدیه ات را از دیگران دریغ مکن.کوتاهترین راهی که میتوانی به دل دیگران دست بیابی لبخند است پس برای شروع استارت بزن.لبخند زبان بین المللی ارتباط  همه ی انسان های خوب خدا است.خدا لب هایی را که به خنده باز می شود  تحسین می نماید.لبخند آب سردی روی کلمه ی حسرت است.در خانه ای که صدای لبخند وشادی دران طنین می افکند .هرگز فریاد ای کاش وافسوس را نمی شنوید.لبخند نگارش احساسات پاک محبت الهی است.لبخند نشانه تاکید بر رضایت وشاکر بودن از خدای بزرگ است.هرلبخندی نعمت وپدیده ی الهی دارد.اثار لبخند ابرهای آسمان باران ولبخند خورشید بر اسمان زیبای ورنگین کمان زیباکه مولد این دولبخند است را به جا  جامیگذارد.وشادی کودکان سرزمینمان بعد ازدیدن رنگین کمان اغاز احساسات پاکی است که خلاقیت دربر دارد. روانشناسان بر خنداندن روزانه حداقل 10دقیقه کودکان برای پرورش خلاقیت تاکید مینماید.



پیری برای جمعی سخن می راند.لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.بعدازلحظه ای دوباره همان لطیفه راگفت وتعدادکمتری از حضارخندیدند. اومجددلطیفه راتکرارکردتا ابنکه دیگرکسی جمعیت به آن لطیفه نخندیدند.اولبخندی زدوگفت:وقتی که نمی توانید بارها وبارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها وبارها به گریه.افسوس خوردن درموردمسئله ای یک حالت مشابه را ادامه می دهید.پس گذشته تلخ را فراموش کنید وبه جلووآینده ی روشن نگاه کنید.


پادشاهی، حکیمان را فرا خواند و گفت: مرا چیزی بیاموزید که اگر بسیار غمگین باشم، در آن نگاه کنم و غم دل از بین برود و اگر بسیار شاد باشم، در آن نگاه کنم و فریفته روزگار نگردم. حکیمان مدتی مشورت کردند و سرانجام، نگینی بر انگشتری او ساختند که روی آن نوشته شده بود: این نیز بگذرد.

کی حرف بزن وکی ساکت بمان!



به آیت الله بهجت(ره) گفتند:
کتابی درزمینه اخلاق معرفی کنید
فرمودند:
لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی
"خدا می بیند"


جهان بزرگتر از ان است که با کار تو خراب شود.با گناه خود را خراب نکن.



روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.

شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصردعوت نمایند.عارف به نزدشاه آمد.

شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد تا در آینده اوموءثر باشد.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده نشان داد و گفت:

 "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."

شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو گوش اوخارج نشد.

استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته "

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

 عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "

عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند.

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند"


 آدمهای رنگین


برای زنده باد شدن باید سعی کنیم زنده یاد شویم ،

با نامی نیک که از افکار،رفتار و اعمال نیکمان سرچشمه می گیرد .

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

 پادشاه عالمی  نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به شهررفت؟

پس از او رهگدری عادی  نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام ،همان سوال را نمود!!

سپس مردی جاهل نزد او آمد،ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به شهرمی رود کدامست؟

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاهعالم بود 

مرد دوم رهگدر عادی بود. و مرد سوم مرد جاهلی بود.

مرد با تعجب از او پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

او پاسخ داد: «‌از رفتارو گویش انها... 

پادشاهعالم ، تربیت درونی وعلم داشت و به همین دلیل ادای احترام کردوباگویش همیشگیش سوال نمود… 

مردجاهل . چون  تربیتش رنگ درونی نداشت، بی اصالتی خود را بااین نوع تحکم  وگویش نشان داد.                                                                                                          

دوست من حتما شما هم بار ها با این نوع انسانها برخورد نمودید.این گونه انسانهاچون بار معنوی حقیقی ندارند وبنا به منا فعشان رنگ ورخسار عوض می کنندو برند شان دروغ است.به واسطه ی قرار گرفتن درموقعیتهای مختلف  ،سعی در اصیل بودن خود می کنند ولی تا جایی که دهان باز نکنند!!!!

اینها انسان های صد رنگ هستند که هر روز چتری رنگینی  بر سر خود می گیرند. بدون هویت. درکنار هر شخصیتی که منفعت بیشتری داشته باشد،بیشتر همزاد پنداری می کنند.و هم عقیده ی او می گردند وبا زندگی دیگران با این دروغ ها چه بازی هاکه  نمی کنند!!!!وچون تو خالی هستند،خود را ازدیگران بالاتر می بینند و با گویش بد وناسزا حرف خود را بر دیگران باور میدارند.

اینها ادمهای رنگین جامعه هستند.!!!!!!!!


اصل بد نیکو نگردد.آنکه بنیادش بد است.

نوازش خدا

برای انجام کارهای بزرگ همیشه نمیشه یک گام بزرگ برداشت
    بعضی وقتا هم باید یه عالمه گام کوچیک برداریم

کرم شب‌تاب...

من هشتمين آن هفت نفرم

سگ اصحاب كهف از غار بيرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در ميان بگذارد. مي خواست بگويد كه چگونه سگي مي تواند مردم شود! اما او نمي دانست كه مردمان به سگان گوش نمي دهند، حتي اگر به زبان آدميان صحبت كنند.

سگ اصحاب كهف، زبان به سخن باز كرد اما پيش از آنكه چيزي بگويد، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمي اش كردند.

سگ اصحاب كهف گريست و گفت: من هشتمين آن هفت نفرم. با من اين گونه نكنيد... آيا كتاب خدا را نخوانده ايد؟... آيا نمي دانيد پروردگار از من چگونه به نيكي ياد مي كند؟

هزار سال پيش از اين خوي سگي ام را كشتم و پليدي ام را شستم، امروز از غار بيرون آمدم كه بگويم چگونه سگي مي تواند به آدمي بدل شود، اما ديدم كه چگونه آدمي بدل به دام و دد شده است.

دست هايي از خشم و خشونت داريد، مي دريد و مي كشيد. دندان تيز كرده ايد و جهان را پاره پاره مي كنيد. اين سگ كه آن همه از او نفرت داريد، نام من است اما خوي شماست!

سگ اصحاب كهف گفت: آمده بودم از تغيير برايتان بگويم. از تبديل، از ماجراي رشد و از فراتر رفتن. اما مي بينم كه شما از تبديل، تنها فروتر رفتن را بلديد، سقوط و مسخ را.

با چشم هاي اعتياد به جهان نگاه مي كنيد و با پيش داوري زندگي. چرا اجازه نمي دهيد تا كسي پليدي اش را پاك كند و نجاستش را تطهير.

چرا نياموخته ايد، نياموخته ايد كه به ديگري گوش دهيد. شايد ديگري سگي باشد، اما حقيقت را گاهي از زبان سگي نيز مي توان شنيد!

سگ اصحاب كهف به غارش بازگشت و پيش خدا گريست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.

خدا نوازشش كرد و سگ اصحاب كهف براي ابد به خواب رفت...

                               نويسنده: عرفان نظرآهاری

آیا اسم من در آن دفتر هست ؟

        فرق طوفان و نسیم فقط در نوع برخورد آنهاست!

            یكی میشكنه... یكی آروم میكنه...

در.لیلة الرغائب از هرکجای این دنیای بزرگ که دربزنی،صاحبخانه برای استقبال می آید.باطبقی ازآرزوهایی که می خواهی..امشب ..لیلة الرغائب ..مراقب    آرزوهایت باش...

                                       

                   

  {-95-}بچه هادستانی هستندکه مارا به بهشت پیوندمی دهند”{-95-}

روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود . او مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و … بود ، به طوری که وقتی دخترش به طرف او آمد ، متوجه نشد.

دختر پس از کمی سکوت گفت: پدر چکار می کنید؟

 دخترم دارم قرار ملاقات هایم را در دفترم می نویسم.

مجددا دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:

 آیا اسم من هم در آن دفتر هست؟


درست است ما آدم ها آنقدر سرگرم زندگی می شویم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ آنقدر مشغله برای ما می تراشد که واقعا بزرگترین و نزدیک ترین رو فراموش می کنیم.

خدا ما رو نیافریده تا ما خودمان را آنقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم با او دو کلمه صحبت کنیم.

خدا می خواهد حداقل چند دقیقه در روز با ما صحبت بکند.مطمئنا اگر همه ی ما صدای خداوند را می شنیدیم ، الان داشت به ما می گفت :

آیا اسم من در آن دفتر هست ؟

با آرزوی این که اولین اسم در دفتر برنامه روزانه ی ما خدا باشد.

{-162-}آموزش جدید ضرب دو رقم در دورقم{-162-}

پدر ومادر عزیزمقیاس شما چیست؟؟

:iconvernicer:  اعتماد مانند پاک کن می ماند، با هر اشتباه کوچک و کوچکتر می شود      :iconvernicer:

:iconasmaa-rabiaa:کوچکترین انسانها کسانی هستندکه:برایبه دست آوردن دیگران،:iconasmaa-rabiaa: 

خودراهم عقیده وهم فکر با او نشان دهند.

مرد فقیرى بود.که همسرش ازشیرگاوشان کره درست می کردواو به تنها بقال روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. 
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها 
۹۰۰ گرم است. 
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن 
۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .

یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم

:iconfrancescadelfino:فرزندان به مقیاس پدر ومادر رفتار می کنند.:iconfrancescadelfino:

انسان هاي بزرگ در باره عقاید  سخن مي گويند
انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند

انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند
انسان هاي كوچك بی دردند

خدایا ، راهی نمی بینم ، آینده پنهان است .اما !مهم نیست!!!!
همین کافیست که:  تو راه رامی بینی و من تو را .


بهار در خانه مولایم حضرت علی (ع)

امان زلحظه ي غفلت كه شاهدم هستي...

ساحل دلت را به خدا بسپار ،خودش قشنگترین قایق ها را برایت می فرستد.

السلام علیک یا امیرالمؤمنین علی (ع)

السلام علیک یا فاطمة الزهراء (س) 

 دلم با یاد زهرا (س) بی قرار است برایش تا همیشه سوگوار است


فرار رسيدن ايام شهادت حضرت زهرا مرضيه (س)، بانوي دو عالم،دخت نبي بزرگوار اسلام و همسري با وفاي امير المومنان علي (ع)را برتمام مسلمين جهان بخصوص بر شيعيان وعاشقان اهل بيت عصمت وطهارت تسليت عرض ميکنيم.

 

السلام على الحسين و على علي بن الحسين و على اولاد الحسين و على اصحاب الحسين

 

 اللهم عجل لوليك الفرج

السلام علیک یاربیع الانام ونضره الایام


با عرض ادب وتبریک سال نو وبا پوزش از تاخیر حضور در پاسخ محبت های دوستان.امسال هم با لطف خدا وامام های رئوف در بارگاه حضرت علی (ع)وامام حسین (ع)وحضرت ابوالفضل العباس ودر سامرا وکاظمین دعاگوی شما دوستان عزیز  ودانش اموزان گلم بودم وزیبا ترین بهار را در جوار علی (ع)اغاز نمودم.ودرسجده ی شکر از این نعمت ،برای ارزو های خوب شما نازنینان وسلامتی وشادکامی وعاقبت به خیری فرزندان گلتان دعا نمودم . انشالله از وجود شما ، مثل همیشه ،لطف ائمه  بر من حقیر جاری باشد.

داستانی از همسفر کوچکم
فرزندان عزیزم :دختر ناز وکوچکی در کاروان مابود که مرتب باصلوات شمار صلوات می فرستاد.من برای او توضیح دادم که :می دانی این صلوات های تو آجر های طلایی خانه زیبای بهشتی تو است.واسباب بازی های قشنگ در ان خانه!!!!بفرست تا کادو های خوب وعروسک های زیادی  برات بفرستند.ناگهان با لبخند زیبایش وباچشمان پر فروغ کودکانه ا ش به من نگاهی کرد وگفت:فرستاده .اشاره به النگوها ودمپایی قشنگی که تازه خریده بود کردوگفت:فرستاده!!فرستاده!!اینهاش النگو...دمپایی !!!دوستت دارم فرشته ی کوچولوی.انشالله خدا همیشه مواظبت باشد.



فرزندان گلم :کودکان کربلا به همه شما سلام می رسانند..آنها مثل شما گل هستند.منتهی برای  امرار معاش زحمت فراوانی می کشند.عکس ان ها را در ادامه مطلب ببینید....

ادامه نوشته

به شستشو نیاز داری؟

:iconroovel:یاد بگیریم اگر کوله بارمان خالیست و دلخوشیم که در حال پروازیم،:iconroovel:

در کوله بار دیگران سنگ نیاندازیم


:frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail::frail:

قرار دانه با خودش،جوانه زدن است.حتی از دل سنگ!!!



دختر کوچکی با
مادرش در وال مارت مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد.در بیرون باران سختی می بارید. از آن بارانهایی که جوی ها را لبریز می کرد و آنقدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد. ما همگی در آنجا ایستاده بودیم. همه پشت درهای وال مارت جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردی.

بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آنها را به هم زده بود.

باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد. خاطرات بارش، و چلپ چلپ کردن بیخیال در باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن خاطرات خوش بودم.

صدای دخترک کم سن و سال و شیرین آن حالت را در هم شکست.

گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم.

مادر گفت: چه؟ دخترک تکرار کرد: بیا زیر بارون بدویم. 

مادر جواب داد: نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه.

دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت: مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم.

مادر گفت: اگر برویم خیس خواهیم شد.

دخترک درحالیکه آستین مادرش را می کشید گفت:این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی

مادر گفت:امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمیشیم؟
یادت نمیاد؟ وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی. تو گفتی، اگر خدا بخواد، می تونه  کمک کنه. پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد.... 

ادامه مطلب یادتان نرود...

:iconlubplz::iconlubplz::iconlubplz::iconlubplz::iconlubplz::iconlubplz::iconlubplz::iconlubplz: :iconlubplz:

کاردستی 

این هم یک جا مدادی ویا جا خودکاری زیبا برای میز فرزندان گلم وتزیین های مداد برای هدیه دادن به دوستانتان.خیلی آسان است با کمی دقت میتوانید ان را درست کنید واز زیبایش بهر مندشوید.


                  First Grade Back to School Activities: Pencil Topper Craft

از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد!!!

یا خیر و حبیب محبوب

دلم به مستحبی خوش است که جوابش واجب است.

کاخ همه شاهان را که بگردی

دربار کسی پنجره فولاد ندارد

رضاجان من دل به تو نداده ام ،که روزی پس گیرم.

بغض ها همه پیش تو باز می گردد.

شهادت غریب الغربا،امام رضا(ع)وامام حسن مجتبی و رحلت رسول اکرم حضرت محمد (ع)تسلیت باد.

یارسول الله 

مثل تو دیگر در پهنه ی عالم تکرار نخواهد شداماباتکرار صلوات برتو،نورحضورت را در قلب خود احساس می کنیم 

حضرت رسول (ص):بهترین کارها در پیش خدا نگه داری زبان است.


السلام علیکم یا اهل بیت النبوة | آخر صفر | السلام علیک یا رسول الله | السلام علیک یا کریم اهل البیت یا حسن بن علی| السلام علیک یا غریب الغرباء یا علی بن موسی الرضا   

چه تلخ است روابطمان این روزها که چیزی نیست به جز حسابگری!!!!!!
 مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.
این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.
چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد
بیایید اینگونه نباشیم.
برداشت از ایمیل دوست خوبم  لیلای اعتماد  عزیزم

Royalty-Free Vector Clip Art Illustration of a Cute Flower Girl Tossing Rose Petals by BNP Design Studio

:iconkirbyishappyplz:
دانلود کنید.
:bulletgreen:مهارت های زندگی:
دخترم موهای عروسکت راباوسایل موجود مرتب وتمیزکن.

:bulletgreen:دوست داری یک نقاشی رنگ کنی؟؟

:bulletgreen: جورکردن پازل تمرکز را افزایش خواهدداد .پس پازل ها راجورکنید.

توحید مفضل؛ اعجازی از امام صادق!‏

کتاب « توحید مفضّل » هم داستان است و هم علم است و هم سرگذشت است و هم آسان و هم جالب و هم خواندنی ، که وقتی انسان آن را می خواند لذّت می برد و دوست دارد تمام نشود .

کتاب توحید مفضل درس های امام جعفر صادق ع به شاگردش مفضل است که برخی از اسرار افرینش را در 14 قرن قبل برای او توضیح می دهد خواندن این کتاب را به همهدانشمندان و اهل تفکر و اندیشه توصیه می شود.

معرفی كتاب توحید مفضل

امام صادق (ع) این حدیث بلند را در چهار روز و چهار نشست، بر مفضل املا فرموده ‏است. شاید بتوان براى هر مجلس عنوانى كلى را بر شمرد.

  • مجلس اول: درباره شگفتیهاى آفرینش انسان
  • مجلس دوم: درباره شگفتیهاى آفرینش حیوان
  • مجلس سوم: درباره شگفتیهاى آفرینش طبیعت
  • مجلس چهارم: درباره ناملایمات و گرفتاریها

tohid-mofazal.gif

دانلود کتاب

1-فايل الحاقي

2-فايل الحاقي

3-فايل الحاقي

4-فايل الحاقي

5-فايل الحاقی

فرستنده:مرکز تحقیقات بیولوژی مولکولی-   منبع:( دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله)
ادامه مطلب را حتما مطالعه فرماید.
.....

ادامه نوشته

گروه 99 چيست؟؟

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛ اما خود نيز علت را نمي دانست.

روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي ترانه اي را شنيد.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: ‘چرا اينقدر شاد هستي؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه اي حصيري تهيه کرده  ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم.
بدين سبب من راضي و خوشحال هستم…’
 نخست وزير به پادشاه گفت : ‘قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست!!!
 اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است.’
پادشاه با تعجب پرسيد: ‘گروه 99 چيست؟؟؟’
نخست وزير جواب داد: ‘اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست،
بايد اين  کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد.
به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!’
پادشاه بر اساس حرف هاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد.
 با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت.
آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولي واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست!!!
کر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد!!!
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وي را بيدار نکرده اند!!! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند؛
او فقط تا حد توان کار مي کرد!!!
پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.
نخست وزير جواب داد: ‘قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 درآمد!!!
خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :
حسرت ديروز،

اتلاف امروز،

                             ترس از فردا.                               

    با بهترين آرزوها 
 
 

سوال هوشمندانه

  عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی        عشق داند که در این دایره سرگردانند

 موجود فضايي گفت:"ما توي سياره مان هميشه وقتي كسي سوال هوشمندانه اي بكند تعظيم مي كنيم ."

اين عجيب ترين چيزي بود كه تا به حال شنيده بودم نمي توانستم بفهمم تعظيم كردن چه ربطي به سوال كردن دارد . پرسيدم :" پس وقتي مي خواهيد به كسي احترام بگذاريد چه كار مي كنيد؟"
او گفت :" سعي مي كنيم سوال هوشمندانه اي مطرح كنيم ."
- "
چرا؟"
چون سوال جديدي مطرح كرده بودم اول تعظيم كوتاهي كردو سپس جواب داد :
"
ما سعي مي كنيم سوال هوشمندانه اي مطرح كنيم تا طرف مقابل تعظيم كند."
آنقدر حرفش جالب بود كه دولا شدم و با تمام قوا تعظيم كردم .
پرسيد :" چرا تعظيم كردي؟" از لحن صدايش معلوم بود كه دلخور شده .
گفتم :"چون به سوال من پاسخ هوشمندانه اي دادي ."
حرفي را كه آن وقت زد هيچ وقت فراموش نمي كنم :"براي پاسخ كه تعظيم نمي كنند . هيچ جوابي آنقدر صحيح نيست كه شايسته ي تعظيم باشد . تو نبايد در مقابل يك پاسخ خم شوي !"
- چرا نه؟- "پاسخ فقط بخشي از راه است كه پشت سر گذاشته شده . اين سوال است كه هميشه به پيش رو اشاره دارد

(print image)

و «سکینه» شد اسمی بی کلاس

یک فرد موفق کسی است که، از آجر هایی که دیگران به سویش پرتاب می کنند. بتواند بایاری
خداساختمانی محکم بنا کند.!!
دوست من ،صحبت سر گذاشتن یا نگذاشتن این اسامی نیست .
مشخص است که اسم را باید دوست داشته باشیم .
هدف جلوگیری از تحقیر کردن وبی حرمتی  این اسامی است.
عزیزی می گوید؛ زمان ما، میان خانواده ها دعوا بود سر اسم «سکینه». جان به جان شان می کردی، دست از این اسم برنمی داشتند. اول سکینه و بعد هم«رقیه». همین که می فهمیدند بچه شان دختر شده، خیلی زود یکی از این ۲ اسم  را برمی داشتند.
مردم گاهی از قبل، این اسم را برای بچه شان برمی داشتند، تا یکی دیگربرندارد پیش دستی کند. اسم عزیزی بود سکینه. محترم، باوقار و متین. خب!قصه روشن بود. مردم امام حسین را دوست می داشتند، سلیقه امام حسین را هم دوست می داشتند. می دیدند امام حسین چه اسمی برای بچه شان گذاشته، همان را می گذاشتند روی بچه شان. الان هم مردم عاشق امام حسین اند. خیلی بیشتراز قبل، اما نمی دانم چرا اسم سکینه و رقیه نایاب شده؟!.........
ادامه مطلب را ببينيد

منبع: وبلاگستان مشرق -حسین قدیانی
ادامه نوشته

ویروس کشون

سخن روز:
اين روزها انگار آدم ها به جاي اين كه به "پاي" هم پير شوند از "زبان " هم پير مي شوند!............

ويروس آنفلوآنزا از غفلت نگهبان هاي ورودي سوءاستفاده کرده و با کل ايل و تبارش به يك مجتمع مسكوني نفوذ کرده. مغز، طي نشستي اضطراري بقيه اعضاي مجمع الجوارح را دور هم جمع کرده تا هم فکري کنند...
مغز: بايد بفهميم کي بي احتياطي کرده و باعث ورود ويروس شده؟ چندبار بگويم هر غريبه اي را به داخل راه ندهيد؟ از شدت عصبانيت چنان داغ کردهام که شر شر دارم عرق مي ريزم!
پوست: من که موقع آمدن ويروس رفته بودم اپيليدي و خبر ندارم کي او را راه داده. تازه موقعي که رفتم تمام در و پنجره ‏هايم را بسته بودم. به نظر من تقصير بيني است. از وقتي عمل کرده، «سر به هوا» شده.
بيني: چرا تهمت ميزني؟ مرا بگو که توي اين سرما رفته بودم بيرون تا آشغالها را دم در بگذارم. حالا که اين طور است تمام دريچه هاي ورودي و خروجي ام را كيپ مي كنم.
غدد لنفاوي: نه نبند. من از بس آشغال خورده ام حالم بد شده. لااقل در را کمي باز بگذار، دارم بالا مي آورم.
عصب: عموجان! براي اينكه تنبيه شوند سنسورهاي درد را فعال كنم؟
هر دو كليه (با هم): نه، عصب! خيلي خطرناکه عصب!...

بقیه داستان در ادامه مطلب

نویسنده مهرداد صدقی متن این کتاب  تالیفی است و در کتاب «نقطه ته خط» انتشارات سوره مهر منتشر شده.


ادامه نوشته

رقابت سكون ندارد!

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت ,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.  یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!!!!!!!!!!

نكته:رقابت سكون ندارد!

دانلود تمرين كسر هاي مساوي با واحد(جواب تمرينهادرپايين ورقه داده شده.)

آزمون عملكردي علو م

مقايسه ي كسر ها(جواب تمرينها در پايين ورقه داده شده)


دوستان لطفا ازوبلاگ جالب وپركار همكار محترم وپرتلاش آقاي علي حيدري ديدن فرماييد. .

  آدرس وبلاگ كليد نماييد.  http://www.bazmm.blogfa.com/


داستان چهار شمع

داستان چهار شمع

يكي بود .یکی نبود،  چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط ارامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:
شمع اول گفت: من ثروت هستم .  براي بیشتر آدم ها در زندگی وجودندارم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...“
سپس با وزش نسیم ملایمی،ثروت خاموش گشت.” و.............

ادامه نوشته

پسرك رياضي دان

  معلّم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت او نا امید شده بود. او فکر کمعلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت او نا امید شده بود. او فکر کرد :.........


ادامه نوشته

معني قدر داني

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست می آورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود،......





ادامه نوشته

معني دوستي

  دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره دیگری سیلی زد...........

ادامه نوشته

مهندسی و مدیریت

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟.....

ادامه نوشته

مدادوپاك كن

يك روز مداد به پاك كن گفت:من شرمنده ي تو هستم.

پاك كن گفت: چرا؟ از تو اشتباهي سر نزده؟

مداد گفت: من متاسفم! براي اين كه تو خيلي اذيت مي شوي.ودرسخت كوشي مشهور هستي.هرگاه من اشتباه مي كنم ،تو مي چرخي وپاك مي كني. تو اشتباهات منو پاك مي كني.ولي هر بار كه اشتباهي را پاك مي كني بخشي از وجود خود رااز دست مي دهي و هر بار كوچك و كوچكتر مي شوي......


ادامه نوشته

بانک زمان

تصّور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شماواريزمي شود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد، چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود.در اين صورت شما چه خواهيد کرد؟......

ادامه نوشته

داستان عجيب قدرداني

اين پيام براي همه ي جامعه مخصوصا جوانها موثر است.
جواني با تحصيلات عالي براي شغل مديريت دريك شركت بزرگ،اقدام كرد.دراولّين مصا حبهرئیس متوجّه پيشرفت هاي علمي وپژوهشي عالي او شدكه تمام و كمال ،بدون لحظه اي خطا بود.

رئیس پرسيد:آيابورسي درمدرسه كسب كردي؟

جوان پاسخ داد:خير

رئیس پرسيد:آياپدرتان شهريه ها راپرداخت كرده؟

جوان پاسخ داد:خير

رئیس پرسيد:مادرتان دركجا كار مي كند؟

جوان پاسخ داد:مادرم كارگر رخت شورخانه اي است.رئیس ازجوان درخواست كرد تادستهايش راببيند..............

ادامه نوشته

داستان

مورچه و سلیمان نبی (ع) 

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

 سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.  در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.  سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید

 مورچه گفت............... :

  "باتشكر از وبلاگ اقاي دكتر عجميhttp://bishilehpileh.blogsky.comقلقلي شايدم فلفلي

ادامه نوشته

فرصت هاي پروانه اي

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق دخترك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك! دخترك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت ویك پروانه كوچیك رو دید

پروانه با شور و شوق گفت: می خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن اما دخترك با اوقات تلخی جواب داد: نمی ‌شه، تو یه پروانه هستی! پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده! اون كوچولو باز هم قبول نكرد وگفت:: برو از اینجا و منو راحت بذار! پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش دخترك از رفتارش پشیمون شد و با خود گفت: برای اولین بار كسی مي خواست با من دوست بشه ولی من دوستي اورا رد كردم. ولي فكر كرد كه"ممكنه پروانه برگرده و این بار با او دوست مي شم مدت ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد خسته ازانتظار،دختر كوچك پیش شخص دانا يي رفت و ماجرا رو تعریف كرد. شخص دانا به او گفت: دختر خوبم عمر پروانه ها بیشتر از چندروزي نیست! ودختر كوچك از اون روزدیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.

فاصله ها

استادى از شاگردانش پرسید: چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می کنند و سر هم داد می کشند؟ وماهم وقتى عصبانى هستیم داد می زنیم؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست مي دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می دهیم درست است امّا چرا با وجوداين كه که طرف مقابل کنارمان قرار دارد، باز هم فريادمی زنیم؟ آیا نمی توان با صداى ملایم وآهسته صحبت کرد؟
شاگردان هر کدام جواب هایى دادند اما! پاسخ هاى هیچ کدام منظور  استاد را بيان نكرد.
سرانجام استاد چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،آتش خشم پل دوستي ومحبّت بين  قلب هایشان را مي سوزاندوبين آنها ی فاصله مي اندازد.آنها براي اينکه فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند!!!

بايدبراي ايمني پل دوستي ومحبّت ، آرامش وگذشت رازير بنا كنيم.



جایگاه رفیع

جایگاه رفیع 

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

توضيح:اگر درزندگي جايگاه ووظيفه خودرانشناسيم ،وبيشتراز ظرفيت روحي جلو برويم مانندبادكنك وسوزن عمل خواهيم كرد!!!


خوشبختي

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانست.تنها یکی از مردان دانا گفت: فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

توضيح:عزيزان خوشبختي لباس نيست كه هركس برتن كند وشاد شود .خوشبختي رضايت ازداده هاي خداست واحساس خوبيست از روشني هاي زندگي حتي اگر اندازه ي كرم شبتاب باشند!!!